بیشتر از اینکه استرس خودمو داشته باشم ، استرس مامان بابا رو
دارم ، بابا که میره اداره و مامان :( که باید یک شب در میون بره
پیش مامان بزرگ آقاجان بخوابه ؛ الان زنگ زد که آقا جان ساعت
4 صبح داشته توی خونه راه میرفته که خورده زمین و هیچیم
نمیگفته و وقتی رفتن ببینن کجاست ، دیدن پخش زمین افتاده ؛
لگنش شکسته ، فقط خدا به داد برسه ، کسی که آلزایمر و دیابت
داره و سال هاست توی خونه مونده و از ویروس و میکروب دور
بوده ، الان شکستگی پیدا کرده و توی شدید ترین حالت آلودگی
رفته بیمارستان ؛ خدا به داد ...
+ دوست داشتم مامانم کنارم باشه ، مثل پروانه دورش بگردم
بهش ویتامین آ و سی بدم ، هی اسپری کنم دستاشُ ضدعفونی
کنه :( نمیخوام ، این وضع و این نگرانی رو نمیخوام واقن :(
برچسب:
نویسنده: سینا نیکنام