نقطه سر خط - تاریخ: 1400/6/12 ساعت: 21:28
کامنت های پرمحبتتون رو دیدم و خوشحالم واقعا که تونستم این شکلی یه کنجی از دلای بزرگتون رو برای خودم داشته باشم ♡ + احتمالا با حذف وبلاگ ، آدرس من از قسمت دوستانتون رفته وفقط کسایی میان که آدرس منو ب
692 - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 11:54
هر جوری که فکر میکنم ، هر چیزی ممکن بود برام جز وضعی که الان ایجاد شده و دارم ؛ مثلا میومد سراغم ، توی این نم نم بارون میرفتیم بیرون ، توی یه کافه خوشگل همین اطراف ، یه لَته داغ داغ با موسیقی لایت ک
693 - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 11:54
شاید واقن رنگارو بلد نیستن وگرنه با لنز طوسی عسلی کسی دابسمش" پررو قرنیه مشکی " نباید بگیره قاعدتا
694 - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 11:54
بیشتر از اینکه استرس خودمو داشته باشم ، استرس مامان بابا رو دارم ، بابا که میره اداره و مامان :( که باید یک شب در میون بره پیش مامان بزرگ آقاجان بخوابه ؛ الان زنگ زد که آقا جان ساعت 4 صبح داشته توی خو
695 - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 11:54
دو روز پیش عمه گفت برای اینکه توی خونه نپوسی ، بیا بریم دوردور ؛ خلاصه که الکی الکی یه تومن سه نفرمون توی شاید 4 ساعت زدیم زمین و اومدیم ؛ شبم خونه مامان بزرگ موندیم و عمه کلی برام پیانو زد و منم یک
696 - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 11:54
ک.م *-* بهم فیلم note book رو پیشنهاد کرد ♡ بسی فیلم زیبایی بود ولی راجع به lacrimal gland خودم و ذخایر رو به اتمامش چیزی نمیگم ، چونکه من اساسا انسان احساسی هستم + پیشنهاد میشه ++ کم پیش میاد ولی خو
697 - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 11:54
نمیدونم شما چطوری با اشتباهات و سوتی هاتون کنار میاین ولی قطعا کسی مثل من انقدر غیر منطقی خودش رو قانع نمیکنه :)) وانقدر مغز ماهی طوری ناراحتیش رو فراموش نمیکنه :)) بنده توی بورس سوتی ای دادم که فقط
698 - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 11:54
دیروز با عمه ها رفتیم بیرون ، شلوار و تقویم پلنرِ مستر نوت و قابزرشکی برای گوشیم خریدم ( همشون توی خیابون خودمون بودن و خلوتِ خلوت بود) راستش داشتم دیوونه میشدم تقریبا -_- و بازجای شکرش باقیه که عمه ه
699 - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 11:54
میگن مامان بزرگ آقا جان دیگه حوصله همو ندارن -_- بعدشم سریعنتیجه میگیرن که آره ازدواج فقط شیش ماه اولش و فلان :/ چرا واقعا؟ :( نتیجه گیریای این مدلی رو دوست ندارم به هیچ وجه ... من نمیخوام اینو ، همیش
700 - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 11:54
الان داشتم بهش نگاه میکردم ، چقدر حس خوبی داره این تصویر روی تقویم پلنرم ^^
590 - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 18:47
چرا توی این هوای دلبر منم نباید مث هم اتاقیام برم قدم زنون یا دور دور کنون با یار؟ :( #برف
592 - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 18:47
دیشب بعد از اینکه از خوابگاه دوستمون درومدیم رفتیم خوابگاه خودمون که یهو ق.س گفت خنثی ما بریم داخل ، درس که نمیخونیم بیا بریم بیرون من دلم شیک میخواد ، خلاصه که رفتیم حاجی بابا واون شیک خورد ، منم بست
593 - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 18:47
بنظرم درستش اینه که جمعه صبح پاشم آب پرتقال درست کنم بریزمتوی قمقممون ، کیکی که دیشب توی ساندویچ میکر درست کردم رو بذارم توی جعبه گل گلیِ صورتی ، یه اسنک سالم و خوشمزه درست کنم و بذارم توی ظرف سبز پست
594 - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 18:47
دو روز گذشته : کاراموزی صبح کاراموزی عصر خرید تولد ل.ف ژله درست کردن برای تولدش (دو رنگ -_-) تا 2 شب تربیت بدنی ساعت 8 صبح ستاد مرکزی دانشگاه ساعت 11ستاد دوم دانشگاه ساعت 12 گریه توی راهرو ساعت 13 (م
595 - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 18:47
بگو که زنده ای . . .
596 - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 18:47
#من پیشتم _ شروین + کاش یکیم بود که پیش من بود . . .
597 - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 18:47
اومدم خونه ،ینی امشب میشه شب دوم ولی خب دیشب انقدر که خسته بودم نتونستمبیام بنویسم از حس ناب بوسیدن مامان بابا قبل از خواب و آبمیوه درست کردن برای داداش و بغل کردنِ پینکی و خوابیدن توی تخت خودت ^-^
598 - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 18:47
عاقا ، با درخواستم موافقت شد ، اون ناپلئونی رِ بیارم یا چی؟ *-*
599 - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 18:47
هلاک شدم =)) بگو آخه مگه مجبوری؟ داستان اینه که بنده دیشب یه نسخه آزمایشی بسته های خوراکیِ یلدایی زدم و خانواده رو هم هوشیار تا 12 شب نگه داشتم که میل کنن =))) خلاصه اینکه امروز نسخه پریمیوم رو زدم و
96 - تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 0:31
یلدا رو رفتم خونمون ، پنج شنبه شب خونه مامان بزرگ و جمعه شب خونه خاله بودیم و دوبار یلدا گرفتیم ... برای تولد دختر خاله گوشواره طلا گرفتیم ، چون یبار بهم گفته بود دوست داره ، یادم بود و به مامان گفت